|
درود بر شما دوستان. پس از دیر زمانی زیستن با بیحوصلگی به آغوش شعر افتادم دگر بار. اینبار رباعی. چه شود. خالی ترم از سکوت هر شب بی تو محتاج تر از کلام بی لب بی تو ای آینه ای خاطره ی تنهایی این صورت من نیست مرتب بی تو
...وخسته میشوم از سایه ها
خوش بحال چشمهها و دشتها خوش بحال دانهها و سبزهها خوش بحال غنچههای نیمهباز خوش بحال دختر میخک که میخندد به ناز خوش بحال جام لبریز از شراب خوش بحال آفتاب .... عیدتان مبارک باد .... .... ....
تازه فهمیده ام
تا بوی خورشید از تن خاک نپریده است
مرگ اگر مرد است گو پیش من آی تا در آغوشش بگیرم تنگ تنگ
خیال روی تو همچون نسیم شبانگاهان تابستان
بر ماندن نایافته ی یافته که هنوز نایافته اش را نیافته پای مفشار! نایافته را یافت خواهد شد بدان سان که تو او را و او ...؟ رندی را بدان گونه که تو در باوری تصاحبی در کار است! خفتن در خنکای سایه ی درختی از آن دگران را ماند که در وحشت فریادی طلبکارانه هر روز هر لحظه قیلوله ی آرامت را پریشان سازد و کابوسی مدام که تنها راه پریدن از آن ترک گفتن است! بر ماندن نایافته نیافته پای مفشار! سروش
دلم پنبه ی حلاجان شد از سودای روی تو |
About![]()
دیروز ما زمان را به بازی گرفتیم
Home
|